خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

دیدار با مادر شهید مسعود عسگری

گزارش اولین هیئت مادرانه جنوب غرب.(دوشنبه ۱۸/۹/۹۸)
دیدار با خانم زهرا نبی لو مادر شهید مسعود عسگری

 

فضای حسینیه پر بود از عکس شهدا. اصلا انگار این حسینیه را برای این برنامه آماده کرده بودند.
ساعت نزدیک ۱۰ شده بود و از حدود ۳۰ مادری که قرار بر حضورشان بود هنوز چند نفری بیشتر نیامده بودند که خانم نبی لو سر وقت تشریف آوردند.
مادری بلند قامت و خوش رو…. گوشه ای از پله منبر نشستند تا بقیه هم برسند.
خدارو شکر خیلی زود مادرها یک به یک همراه با بچه های قدو نیم قد وارد حسینیه شدند.
گپ و گفت غیر رسمی و صمیمانه خانم نبی لو با حاضرین که تموم شد برنامه رسما آغاز شد.

به نام عشق،به نام مدافعان حرم
سرم فدای امام مدافعان حرم

در ابتدای برنامه خواستیم که از خودشان بگویند…. از ازدواجشان گفتند از به دنیا آمدن فرزندان و از مسعودش که دومین پسرشان بود.
از کودکی مسعود گفتند …. از روزهایی که کودکی فرزندانش در رفت و آمد از این هیئت به آن مسجد گذشت .
با چنان ذوقی مادرانه از بازیگوشیهای کودکی مسعودش میگفت که گویا به اندازه همان سالها جوان شده بود.
گفتند که کم حرف بوده ولی پرجنب و جوش
از همان بچگی خنده رو بوده و با سخاوت…
و خاطرات زیاد دیگری که گرچه بیان نشد ولی همه اشان را مجسم کردیم.
از همان جنس خاطرات مشترک بین تمام مادرها و فرزندها…..آغوشها و لبخندها … شب بیداری ها و دلواپسی ها…..مادر شنیدن ها و جان مادر گفتنها….. قربان صدقه رفتنها و …..
پسرش که در بین خاطرات قد کشید، برایمان از شور جوانیش گفت از مدالهای افتخار که با شوق مادرانه در مقابل چشمان ما یک به یک بر گردن مسعودش می انداخت…
مدال افتخار استادی خلبان هواپیمای فوق سبک
مدال افتخار استادی نجات در ارتفاع
غواص سه ستاره بین المللی
صخره نورد حرفه ای
چتر باز سقوط آزاد
خلبان پاراگلایدر
ورزشکار رزمی و…
مدالهایی که یکی از آنها کافی بود برای بالیدن ، ولی خودش میگفت افتخارش این است که مسعودش با افتخار از همه اینها گذشت…
میگفت پسرم بسیار باهوش بود،الحق که درست فرمودند رهبر فرزانه که شهادت مرگ انسانهای زیرک و باهوش است.
از پسرش میگفت و اشک در چشمان و صورت مادرانی که شاهد اینهمه شکوه بودند….
همه گریه میکردند جز او…
باور داشت که شهادتش مایه خوشحالی است واگر مسعودش جز به شهادت میرفت جای افسوس داشت ….
اما وقتی با همان اقتدار در جواب سوال ما وقتی که از خلوت او و پسرش پرسیدیم از توسل ها …. از دوری و دلتنگی …. خیلی کوتاه گفت بگذریم فهمیدیم که به چشمهایش آموزش داده بود که در خلوت بگریند و به بغضش گوشزد کرده بود که در خلوت بشکند……

کاردستی بچه ها تمام شده بود. عکس شهید در قاب مقوای رنگی در دستان همه بچه ها دیده میشد.

ای باغ پر از حادثه بگذر به سلامت
ای سرخ ترین لاله پرپر،به سلامت

و حالاوقت آن رسیده بود از آخرین دیدارش بگوید ….از نحوه شهادت و خبر شهادت
روضه بالا گرفته بود ……
۴ شهید باهم در ورودی شهر العیس شهید شده بودند…. یکی سر داده بود….
بکی پهلویش تیر خورده بود…..
یکی تکه تکه شده بود…..
و مسعود که چشم داده بود و دست
خبر شهادتش را آوردند ولی به دل مادر برات شده بود ….. خبر تازه ای نبود برایش. چند ساعت قبل در میان عکسهایش دنبال عکسی میگشت برای حجله اش…..
روضه بالا گرفت….
برای پسرش خودش تلقین خوانده بود….
دست روی دستانی گذاشته بود که نبود …..چشمی که نبود…..
روضه علمدار بود که بر زبان مادر جاری بود
همه گریه میکردند جز او
باورداشت که لیاقتش شهادت بود….
شعر روی سنگ قبر مسعود را خواند ،همان آخرین پیامک به مادرش:

باید بپرد هرکه در این صحنه عقاب است
حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم
این نیست بلایی که سپر داشته باشد

پ.ن
این جلسه پذیرایی نان و حلوا و چای کلمپه هم داشت. بازی با بچه ها و عکس یادگاری هم داشت.
اما هر چه کردم در این گزارش جایی نداشت.‌..